مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به نام تو و عطر بهارنارنج

-         اول از همه اینکه یادت باشه قبل از همه خودت رو ببخشی!

-         دوم این که خوشحالم از این که نوبل ادبیات سال 2009 به هرتا مولر و کتاب سرزمین گوجه های سبز رسیده. این کتاب که در سبک پست مدرن نوشته شده رو انتشارات مازیار با قیمت 3200 تومان چاپ کرده و احتمالا خوشحال بودن من یه ارتباط مستقیم با قیمت کم کتاب هم داره! و چند جمله از این کتاب:

-         تازه در پاییز است که درختان پرواز را می آموزند۲

-         سکوت روستاها اندیشه را قدغن می کند...

-         کلام در دهانمان همان اندازه زیان بار است که پاهایمان بر روی سبزه ها

-         ما همه برگ داریم، وقتی برگ ها پژمرده می شوند دیگر آدم بزرگ نمی شود چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم، برگ ها رشد واژگونه می کنند چون عشق رخت بر بسته است...

و اینکه:

جدیدا سعی می کنم با جوابی که هیچ وقت سوالی نداشته هم دردی کنم!

فرهاد جعفری میگه هر رمانی یه جمله طلائی داره... مثلا در مورد کتاب عقاید یک دلقک نوشته هاینریش بل میگه جمله طلائیش اینه: یک دلقک مست، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کنه. به نظرم انتخاب خوبیه!

تا یادم نرفته وبیشتر از این دیر نشده خبر ازدواج خوشحال کننده دوستان خوبم سرکار خانم آیدا دانشمندی و شهرام میرزائی عزیز رو که توی انبوهه این اخبار ناخوشایند یک نور امید توی دلم تابوند به اطلاع عقب مانده از قافله هایی مثل خودم بدم و ضمن ابراز صمیمانه ترین تبریک ها، براشون طلب خوشبختی و سقف شاعرانه ای رو دارم از خدای بزرگوار عادل

  

و سپیدهایی که خاکستری هم نیستند این روزها

هرچه آینه و خیالش هر دو تخت هستند

نورها صراط مستقیم را گم کرده اند               

این روزها

هر بار در آینه نگاه می کنم

چشم هایم                          - در زاویه ای که من نیستم-

                                                                                        خیره مانده اند

ما و مرگ هم جهت نیستیم

                                 اما به سوی هم می آییم

این تنها شعری است که ثانیه ها با آن

                                                            در تمام جشنواره ها حاضر بوده اند!

و چهار پاره ای که از پاره های من هست اما نیست!

می وزد بادی از جانبی دور                         روی هر صفحه از دفتر من

می رود از مسیر غزل ها                            پاره هایی درون سر من

می توان از کف این خیابان                          فصل پاییز را خوب فهمید     

می توان در زوال درختان                           هجرت برگی از شاخه را دید

شاخه های درختان به بالاست                      برگ پاییز اما زمینی است

حسرت من تو بودی...توهستی                     حسرت من همه این چنینی است

برگ پاییز کود بهار است                           با زمستان که کاری ندارد

پیری زودرس حکم عشق است                     سررسیدت بهاری ندارد

می وزد بادی از جانبی دور                         گیسوان طلائی پاییز

چشم های تو رنگ عسل بود                        همچنین رنگ انگشترت نیز

تاجی از برگ های طلائی                           بر سر فصل پاییز مانده

شاعری رفته گر گونه اینجا                         برگ را لقمه جوی خوانده

می شود عاشق تو نباشم؟                            می شود عاشق و ... تو نباشی؟

می شود زردی ام را ببینی                          برف شادی برویم نپاشی؟

عمر پاییز من سال ها شد                           پادشاهی تو مستمر باد

او که پاییز را ماندنی کرد                          خاطرات مرا برد از یاد

می شود عاشق تو نباشم                            می شود می شود من نباشم

این که تو خوب باشی چه کافیست!                می روم تا که حتما نباشم

هر چی می خواستم از این حرف ها ننویسم نشد. دوست ندارم خیلی توضیح بدم ولی دارم دیوونه میشم از اینکه روزی طوری زندگی می کردم...طوری حرف می زدم که خیلیها می کردن...که خیلی ها می زدن... ای کاش همه مون اون مدینه فاضله هایی که از خودمون برای هم می سازیم می بودیم...گاهی احساس می کنم هیچ حافظه ای نداریم و یادمون میره از چه راه هایی رفته ایم و به کجاها که نرسیده ایم. من جدیدا سعی می کنم دروغ نگم اما کم کم اطرافیانم رو از دست میدم. چون اونا به دروغ های من تکیه کرده بودند و الان از من می خوان که دروغ بگم و منتظر شنیدن دروغ هایشان هم باشم! ای کاش حداقل به هم صادقانه دروغ می گفتیم...

نوشته شده در شنبه 5 دی ماه سال 1388ساعت 5:01 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 0 نظر

۱- یادم رفته بود که داشته های امروزم، خواسته های دیروزم بوده اند! 

 

 

۲- نمی دونستم که در مراسم تدفین ویکتور هوگو بیش از دو میلیون نفر شرکت کرده اند 

  

۳- آلبر کامو یه جایی(کجا؟ نمی دونم) گفته: هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت طلبی است، اولی تر و مهم تر وظیفه هنر، درک کردن است. 

 

۴- آدمی همیشه برای به دست آوردن چیزی تازه است که راه می افتد و می رود، حتی اگر آن چیز تازه، چیزی جز مرگ نباشد. همیشه هم چیزی کهنه از دست می رود که ممکن است آن قدرها هم کهنه نبوده و ارزش نگه داشتن داشته. برگشتن اما گاهی برای دوباره به دست آوردن همان چیز کهنه و از دست رفته است. گرچه کمتر هم به نتیجه می رسد...              برگرفته از رمان« نیمه غائب » اثر حسین سناپور 

 

 

۵- بالاخره موانع عجیب و غریبی که باعث می شد رمان نیمه غائب رو نخونم مرتفع شد! و موفق شدم این کار سناپور رو که به نظر بهترین کارش هم به شمار میره بخونم.این روزها وقتی از کنار تئاتر شهر و پارک دانشجو و انقلاب و دانشگاه تهران و خیابان کارگر می گذرم، هر طرف رو که نگاه می کنم" سیمین دخت" رو می بینم. بی اینکه خودم فرهاد باشم... یادم میاد زمانی که «من او» رضا امیرخانی رو هم می خوندم هر دختری می دیدم می گفتم : اینه...خود خود مهتابه! شاید تعجب برانگیز باشه اما جدیدا احساس می کنم میتونم همه دخترهای عالم رو دوست داشته باشم! یعنی اگه قرن پنجم زندگی می کردم یک دختر توی اون قرن رو دوست داشتم. اگه دانشگاهی غیر تهران درس می خوندم دختری از اون دانشگاه... اون شهر... اون زمان... رو می تونستم دوست داشته باشم. نمی خوام فرافکنی کنم ولی شدیدا می ترسم از اینکه کسی رو دوست نداشته باشم فقط به این دلیل که سر راهم قرار نگرفته... فقط به خاطر اینکه در یک زمان و مکان مشترک برخوردی نداشتیم. خیلی بد هست. اینکه دیگه حس نمی کنم خدا زوج های خاصی رو برای هم آفریده... 

 

  

 

۶- می توان به یک قدیس گفت: به بی کرانگی معشوقت دست بزن و ببوس اش در حالی که وی معبودش را با یقین به دور و لمس ناپذیر بودنش باور دارد؟   از همان کتاب و نویسنده 

 

  

 

 

۷- و اما اینکه

آن گفته های نیمه رها را چه کرده ایم؟          

                                                    با امتداد فاصله آیا چه کرده ایم؟

انسان در انتظار خودش غبطه می خورد   

                                                   با دست زیر چانه او ما چه کرده ایم؟ 

 

  

 

 

۸- و یا شاید اینکه  

با ریشه ای که در زمین دارند

                دل به آسمان ها سپرده اند

 کسی چه می  داند

                              سهم آفتابگردان ها

                                                         از غروب خورشید چیست؟!

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388ساعت 3:09 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 0 نظر

همراه ها
-همه جا-
    به سرو صدا افتاده اند
در این شلوغی گاه اتفاق می افتد
که سایه خودم را
حتی
گم می کنم
گاه مجبور می شوم
به صفحه های شناسنامه ام نگاهی بیاندازم
تا همراه اولم را
که همراه آخرم نیست
به خاطر بیاورم


 

 

 

مرگ
تصمیم نوار قلبی ماست
به آرامش 

 

  

 

چه ماموریت کسالت باری است
اینکه هر روز صبح
در شرق باشی و تا غروب
به غرب برسی
آری، خورشی باید باشی تا بفهمی
سوختن و ساختن یعنی چه!


نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1388ساعت 11:42 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 0 نظر

این ایامی که نبوده ام هر شب شبستانه گوش می دادم. هر شب. آن اوایل خیلی می چسبید. به خصوص صدای استاد شجریان و تار حسین علیزاده. شنیدن تصنیف کاروان استاد بنان در دل شب. اما مدتی بعد شنیدم که می گویند صدا سیما دیگر استاد شجریان... دل خوش کرده بودم به بنان... به سرهنگ زاده... به داریوش رفیع... به همایون که هنوز فوت آخر استاد رو توی صداش نداره... کتاب ها و شعرهای استاد شفیعی رو می خوندم. گاهی هم به تک نوازی سنتور استاد مشکاتیان که شنونده های فهیم شبستانه درخواست می دادن گوش می دادم. خوشحال بودم که نیشابور هنوز این دو شمع سوزان رو داره. خوشحال بودم هنوز نور و گرمای این استادان فرهنگ نیشابور رو حفظ کرده. اما توی روزهایی که مدام خبرهای تلخی رو می شنیدیم و باور نمی کردیم، شنیدم یکی از این شمع ها شده. شنیدم استاد شفیعی با همه تعلقش به خاک این وطن جذب صندلی دانشگاه پرینستون شده. هر چند استاد گفته برمی گرده اما... هنوز تلخی این خبر رو هضم نکرده بودم... من که نبودم. توی بحبوحه خبرها نبودم. تو لک خودم بودم. یه شب که پیچ رادیو رو باز کردم و شبستانه گوش می دادم دیدم مجری برنامه میگه مرحوم مشکاتیان؟! خنده ام گرفت و تعجب کردم آخه مجریان شبستانه واسه خودشون یه پا فرهنگی هستن و ادیب. اما فهمیدم اینبار خیلی ادیب بودن! یه ادیب بدون اشتباه! انگار استاد مشکاتیان هم نور خودش رو از مردم ایران دریغ کرده بود. اون هم طاقت نیاورد. مثل خیلی از جانبازهای ما. مثل خیلی از بیماران شیمیایی ما. مثل خیلی از مردهایی که شنیده ها و دیده های این روزهاشون رو باور نمی کردن. من که نبودم... اما از همون رادیو که شده بود حزن الاخبار! شنیدم که استاد مشکاتیان رو به نیشابور آوردن و کنار عطار دفن کرده اند. یاد گتوند افتادم... یاد قیصر... یاد لحظه ای که برای چند ثانیه کوتاه روی قبر سید حسن حسینی گذاشتن تابوتش رو تا ... توی اندوه خودم خوشحال بودم. گفتم اگه زنده بود و قدر ندونستن لااقل جنازه اش رو کنار عطار... حالا من چند روزه که هستم. در همین کوچه باغ های نیشابور. رفتم مقبره عطار و بلیط گرفتم. با چند تا از دوستام. هر چی گشتم خبری از مشکاتیان... خبری از آستان... خبری از نوای عرفانی سنتورش توی فضای آرامگاه عطار نیافتم. از نگهبانش که پرسیدم گفت اون طرف و با دستش سمتی رو نشون می داد که جای دفن مشاهیر نیشابوره. البته نه جایی مثل صحن عطار. اون هم نه در کنار بزرگانی مثل شیدا(شاعر)، فریدون گرایلی(شاعر و محقق) و... بلکه در پیاده رو این میدون. آخه تا کی؟ تا کی باید مشکاتیان ها رو نه فقط در زندگی که در مرگشون بکشیم؟ داداشم که در مراسم تدفین مشکاتیان بود فیلمی رو با موبالش گرفته. از شکوه و قدردانی مردم نیشابور در بدرقه همشهری استادشان... اما... آیا این مردم که در این تشییع جنازه چنین با شکوه حضور می یابند نمی توانستند در یکی از کنسرت های برگزار نشده استاد مشکاتیانی که می گویند بعد از 35 سال در تماس های تلفنی خود هنوز با لهجه نیشابوری صحبت می کرده، در نیشابور، شرکت کنند و نه فقط در تشییع این پیکر سهیم باشند؟؟

نوشته شده در جمعه 10 مهر ماه سال 1388ساعت 9:25 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر

مدت هاست که این وب نوشت را به روز نکرده ام. اما کسی هم سراغی از من نگرفته است. جالب است که در دنیای مجازی هم درست به اندازه دنیای حقیقی ام تنها هستم. می گویم دنیای حقیقی ام در حالی که تعریف دقیقی از حقیقی و حقیقت ندارم. مدت هاست که اختیار و آزادی کلید واژه های روزهای من شده اند... شده بودند.

باید ترفند به کار بگیرم. برای افزایش خوانندگان این وب نوشت، همانطور که برای اطرافیانم همیشه ظاهرسازی می کنم. باید قالب وبلاگم را عوض کنم. نزدیک به یک سال کسی از من خبر نگرفت جز همین دوستان که می گویند با عضویت در فلان جا وبلاگت را زیبا کن. مدت هاست گذشته و کسی از من نپرسیده است چه شد که قلمت شکست... چه شد که قلم از دست تو گرفته شد. در هیچ کجای این دنیا. نه در شهر تهران. نه اهالی این مجازستان! خوشحالم از این که یک سال نبوده ام و آبی از آبی تکان نخورده است و دنیا با همان مختصات همیشگی اش و مردمان با همان مختصات خاص انسانی شان مستمر شده است. در این بیهودگی مستمر و در این پوچی منضبط از آگاهی های خود لذت می برم. هر چند از این که تبرئه شده ام در ذهن کسانی که به راحتی قلم مرا شکستند و مرا مرتد دانستند نه قندی در دلم آب شده است و نه چراغی روشن شده در این تاریکی وانفسا. هر چه بوده من دوباره قلم خود را هر چند شکسته تر از پیش اما تواناتر و راسخ تر در دست گرفته ام. باشد که روزگاری انسان ها دیرتر در اندیشه شکستن اندیشه ها و آرمان هایمان باشند.

اما شعرهایی که این روزها همه شبیه هم شده اند:

1-

بچه های روستا

همیشه                 دنبال ماشین ها دویده اند

بچه های شهر اما

از بس ندویده اند                   از بس دیده اند         سیر شده اند

بچه های شهر زیر ماشین ها له شده اند                       

                                                                از بس دیده اند و ندویده اند!

2-

با آن که دهاتی است

همین دیشب بود             که نسخه جدیدش را

از وطنش

با سرعت چند کیلو بایت در ثانیه                 دانلود کرد

در مانیتور که به عکس خودم نگاه می کنم نمی دانم

چه کسی واقعی تر است               من؟         یا او که از دهکده جهانی آمده است.

3-

دیگر چه فرق می کند

                                                      شمال

                                                شرق  یا   غرب

                                                       جنوب    

وقتی هر چهار دیوار این زندان

                            مرا به یک اندازه دوست می دارند!                              

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر ماه سال 1388ساعت 00:46 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 2 نظر

عصر جاهلیتی است

                            دنیا بدون چشم های تو

  عجیب نیست که باور کرده ایم

                        چند ولت مهتابی

                                         می تواند

                                    آسمانمان را روشن کند!!

نه،

پلک هایت را باز نکن

      

             بگذار با آرامش بیشتری

                                               زنده به گورت کنم.

                                    14/9/87

نوشته شده در سه شنبه 10 دی ماه سال 1387ساعت 12:50 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 9 نظر

نقد کتاب (کافه پیانو)

این چند روز گذشته رو با کتاب عجیب ( کافه پیانو) می گذروندم. ازین بابت عجیبه که به نظرم نویسنده از توانایی های خودش، بازیهای کلامی و دیدگاه های جالبش اصلا به خوبی استفاده نکرده. من اغلب وقتی می بینم کسی میتونه کاری بهتر ازین رو ارائه بده و به خودش اون اندازه ایمان نداره کفرم در میاد. نظر من نوشتن یک کتاب 250 صفحه ای در عرض یک ماه کمی سوال برانگیزه و مهمترین دلیل ضعف های موجود در همین تعجیل هست. مطمئن هستم همکلاسی دختر فرهاد جعفری اگه یه سال دیگه هم می فهمیده بابای گل گیسو نویسنده است اتفاق خاصی نمی افتاده!!

جالب اینجاست که باید اشاره کنم نویسنده خودش هم به شدت تحت تاثیر هاینریش بل و کتاب زیبای عقاید یک دلقک بوده و چند بار هم به این موضوع اشاره کرده است و اصلا می توان به جرئت گفت نویسنده محور داستان خود را از بطن این کتاب گرفته و با ترکیب ناخودآگاه هولدن کالفیلد ناتور دشت و دیدگاه های هاینریش بل به موجودی رسیده که حتی زحمت نداده تا اسم کامل شخصیت اصلی رو به مخاطبان اعلام کنه .

اما فرهاد جعفری اگه از هدف کوچیکش که شاید اینه که اگه یه روزی یکی از همکلاسی های دخترش که شاید اون روز 10 سالش شده باشه ازش بپرسه بابات چه کاره است، اونم بگه بابام نویسنده است حالا شاید خوب ننویسه ولی بازم نویسنده است. این دید باعث میشه فرهاد جعفری کتابی را با سرعت مافوق صوت بنویسه و ارائه کنه.

با وجود جذابیت لحن نویسنده که از لحن سالینجر هم بی بهره نیست ایراد هایی وارد است که موارد متعددی هم هست:

عدم استفاده از بازیهای زبانی که امروزه در ادبیات داستانی جایی برای خودش باز کرده و امثال رضا امیرخانی موفقیتشون را تا حدود زیادی مدیون این امر هستند.

مشخص است که نویسنده حیران نیست بلکه بی توجه به اینه که باید فرم از محتوا پیروی کنه یا بالعکس.

موضوع داستان کاملا کلیشه ای شده و به اصطلاح از دهن افتاده و چاشنی خاله زنکی رو هم باید بهش اضافه کرد که گاهی اگه با لحن نویسنده صحبت کنم باید بگم که حال آدم رو به هم می زنه.

نویسنده خیلی از خطوط و توضیحات رو وارد می کنه که فقط صرفا برای رسیدن به یک هدف خاص هست. یعنی خیلی جاها از توضیحات و تصاویر به عنوان اصل مطلب نمی توان یاد کرد و آنها فدای اصل موضوع شده اند. چیز دیگه یی که می توان به آن اشاره کرد ورود تعداد بسیار زیادی از شخصیت ها به داستان است که دیگر تکرار نمی شوند و به نوعی فراموش می شوند. مثل فرحناز و خیلی های دیگر که حتی در همان تک حضور خود هیچ تاثیری بر داستان ندارند و این به نوبه خود باعث همهمه و شلوغی بسیار رد پاهای نافرم در داستان داره.

مورد دیگه یی که منو توی داستان خیلی اذیت می کرد این بود که شخصیت اصلی داستان اصلا وحدت رویه نداشت. یعنی مدام در حال تغییر شخصیت، از درون گرایی به برون گرایی و از محض سکون و سکوت به ازدحام بود.  مشخص است که نویسنده که قطعا همون شخصیت اصلی داستان است یه جور آدمی هست که یک ویژگی بارزش کم جرئت بودنه وگرنه اصلا چرا برای قطع رابطه با صفورا بهش زنگ نزد و رفت خونه اش این نشون میده تمایل به ایجاد وضع جدید داره ولی به نوعی می ترسه و این از آدمی که خیلی دیوونه بازیهای مختلف داره ؟ اما ایراد بزرگی که به آقای جعفری وارد هست اینه که هیچ جایی برای مخاطبش این ارزش رو قابل نشده که جای کشف و شهودی جدید رو براش بذاره و بعضی جاها هم که تا حدودی در نوشته این قابلیت رو ایجاد میکنه، خودش شروع میکنه به شرح و بسط دادن ماجرا مثلا اینکه جمله طلایی کتاب رو خودش براحتی اعلام میکنه و نوعی مخاطب زدگی رو ایجاد می کنه.

اما جدا از نکات منفی نمی شود به نکات مثبت آن اشاره نکرد که به نظر من در درجه والا می توان به این نکته اشاره کرد که در ادبیات ما خیلی کم به رابطه عاطفی شگفت انگیز پدر و دختر به این صورت پرداخته شده است. نکته دیگری که در تمام طول کتاب به چشم می خورد اینست که نویسنده همواره خود را در پایین ترین سطح دیده و هرگز جایگاه خود را در ارفع ترین مکان قرار نداده و نوعی خضوع و خشوع در ادبیاتش دیده می شود که بسیار دوست داشتنی است.

نوشته شده در شنبه 23 آذر ماه سال 1387ساعت 10:59 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 3 نظر

            باور کن

جز ستاره چیزی دم دستم نبود

وقتی با چتری در دست

تمام آسمان ها را می کاویدم...

حالا چتر من

پر از اندیشه بارانهایی است

که هرگز چیدن ستاره ها را به ماتم نگرفته اند

***

آشفته نباش

این فکرها روزی تبخیر خواهند شد

هراس من همه از اندیشه هایی است

که به جای باران

که به جای چتر

بر چشم های تو جاری میشوند...

***

نه!!

به این شایعات توجه نکن

ستاره چیدن جرم نیست.

سلام به خواننده های اندکی که از دریچه به من نگاه میکنند. راستش هر چقدر که میگذره فشار دادن این دکمه ی انتشار مطلب سخت تر و سخت تر میشه. یعنی واقعا ما هیچ مسئولیتی در قبال انتشار این مطالب روی فضای وب نداریم؟

آیا حساسیت ما نباید خیلی بیش از اینها باشه؟ بحث اصلا قرار گرفتن در تیررس منتقدین نیست بلکه ماهایی که توی جامعه مون پلیس ارشاد گذاشتن و اینهمه به برهنگی ظاهری خودمون اهمیت میدیم، نباید کمی هم که شده از لختی و عریانی اندیشه هامون بترسیم؟

نوشته شده در شنبه 18 آبان ماه سال 1387ساعت 00:36 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام با تو خدا را!! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همینست که دوست

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

مرا نشناخته اید:

آری

درد نام دیگر من است

و نسبم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

توضیح بیشتر می خواهی؟

عشق خواهر من است....درد هم برادرم

فقط این نیست و

اما سرنوشت من سرودن است

وقتی دفتر مرا دست درد میزند ورق

وقتی شعر تازه مرا درد گفته است

چه انتظاریست از تو که؟

گفتی: غزل بگو...

چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

جایی که مردمش فقط:

اینجا همه هر لحظه می پرسند: حالت؟

اما کسی یکبار از من نپرسید:

بالت؟....

باری

این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد

 شادم

که می گذرد این روزها

شادم که می گذرد

به مرگ قسم که

عمریست لبخندهای کوچک خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

و فقط گناهم همین بود:

جرمم این بود، من خودم بودم!!

جرمم این است، من خودم هستم!!

با توام ای آیینه:

تو دست کم کمی شبیه خود باشد

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

من؟من؟

می خواستم که ولوله برپا کنم، ولی

با شور و شعر محشر کبرا کنم ولی

هرگز دلم نخواست بگویم

هرگز!!

با این وجود:

من، سال های سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی یک ذره، یک مثقال

مثل من بمیری؟؟؟

با توام نه با شماها که نمی دانید:

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست؟ بی آب و هوا یک عمر زیست؟

و وقتی نمی فهمید:

من با همه وجود

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد!!

و حالا در این گوشه تنهایی

من

نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم!!

لا اقل

این حنجره، این باغ صدا را نفروشید

شاید این قدم های آخر اوست

با چند تا بلیط تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه سیاه

از ره آن

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود...

من نمی دانم چرا افعال من گذشته نمی شوند؟

حال که تو رفته ای

قطار رفته است

تمام ایستگاه رفته است

و ما چقدر ساده ایم که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته

مات مانده ایم!!

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387ساعت 1:12 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر

من درست نمی دانم 

باید به کجای این دنیای سه بعدی 

پشت کنم 

تا وقتی چشم هایم را می گشایم 

یک بعد 

به قاب عکس های تو اضافه شده باشد!!

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387ساعت 11:03 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 4 نظر

آن قدر از تو کام گرفتم 

            که زکام گرفتم 

                   درست می گفتی 

                               اعتیاد هم نوعی بیماریست!! 

 

 

 

 

همیشه فکر می کردم 

                         خانه ات پشت کوه هاست 

                                              ای کاش کوهنورد نشده بودم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلیل حزن مرا در نبود تو می دید 

به درد مزمن تو نسخه ی مرا پیچید 

پزشک خیر سرش درس عاشقی می داد 

به جسم مرده و روحی که از جهان کوچید

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387ساعت 03:28 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 2 نظر

آهوی زیبای ما رم کرد و رفت

سینه ها را پر ز ماتم کرد و رفت

رفت و دل ها غرق در اندوه شد

شادمانی مرد و غم انبوه شد

دیدنش یکبار دیگر شد محال

شایدش در خواب بینم یا خیال

گر چه در دل داشت دریایی ز درد

مرگ هم لبخند او را کم نکرد

شهر نیشابور! عاشق مرده است

لاله ی دشت شقایق مرده است

مرد شاد و ناز نیشابور مرد

پیر خیرساز نیشابور مرد

وای و واویلا ازین سوگ الیم

جمعی از روحانیت هم شد یتیم

رتبه او را خدا افزوده است

حامی صندوق صنفی بوده است

مدرسه چون یادگارش بوده است

جای دفنش گفت :درب مدرسه است

.

.

.

بعضی معانی هستند که خیلی دور از ذهن اند. مثل بی کسی که فقط و فقط به عنوان یک واژه گنگ توی فرهنگ ادبیاتی ما حضور داره. حالا تازه دارم می فهمم چقدر به لغت ها و معنی هاشون سطحی توجه می کردم.

می دونین اصلا نمی دونم چطوری باید بنویسم. چون طبق قوانین انسانی آدم فقط یه بار میتونه خبر مرگ پدرش رو توی وبلاگش بنویسه. این روزها مدام یه شعر از سینا بهمنش که فکر می کنم تو 10-12 سالگی خونده بودمش میومد توی دهنم:

با کمری شکسته

ریشه در خاک داشتن

شکوهی دارد

به وسعت تمام علفزارهای سرسبز

نمی دونم شعر رو درست نوشتم یا نه ولی اذعان می کنم تا همین 2 هفته پیش که اون اتفاق سرد... اون اتفاق زرد... رخ داد، نمی فهمیدم کمر شکسته یعنی چی و فقط ابلهانه می خندیدم که باز هم شکسته باز هم خسته هه باز هم بسته... نمی دونستم یتیم یعنی چی. نمی دونستم با کمر شکسته ریشه در خاک داشتن یعنی چی. نفهمیده بودم تکیه گاه یعنی چی با اینکه خیر سرم مهندسی عمران خونده بودم. ولی حالا دارم لغت لغتشون رو با چشم های دلم می بینم و با اعماق وجودم لمسشون می کنم.

پدر فقط یک تکیه گاه مادی نیست. بلکه در درجات بسیار بالاتر یه تکیه گاه     فرضی-ذهنی است. حالا که از دست دادمش می فهمم چقدر وحشتناکه اینکه توی فضاهای عمیق روانی غرق باشی و اون تکیه گاه ذهنی نباشه. این روزها مدام سعی می کنم با اعتقاداتم خودم رو آروم کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم اولین پست شخصی ام که هیچ بویی از شعر و نقد و ... نداره به یک چنین موضوعی ختم بشه. حالا من موندم و هزاران سوال و فلسفه گنگ زندگی و غصه ای که وصف ناشدنی هست.

همین چند ماه پیش بود که کتاب بی وطن رضا امیرخانی رو خودنم و خیر سرم نقد هم نوشتم که توی پست های پایینی هنوز هم هست.

انگار حالا فهمیدم بالقطع الوتین....حالا انگار فهمیدم البلاء للولا....حالا انگار فهمیدم آلبالا لیل والا....

خدایا یعنی میشه توی همین تهران به اون نهر خون رسید. توی همین تهران تبعیدم کن تا شاید روزی من هم مثل اباعبدالله توی نهری از خون برسم به البلاء للولا.

نوشته شده در شنبه 12 مرداد ماه سال 1387ساعت 11:22 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 5 نظر

یک پنجره به وسعت دنیا گشوده ای، تا در هوای آن نفسم را رها کنم

دنیا درون پنجره ات بسته می شود، وقتی نفس نفس نفسم را فدا کنم

هر بار با صدای تو از خواب می پرم، دستی که داد می کشد از روی پیکرم

وقتی که بی مقدمه باشی تو در برم، باید دوباره رابطه ها را صدا کنم

احساس می کنم کسی از سال های دور، از بطن خاطرات زنی با اجاق کور

جغرافیای کودکی ام را دهد به گور، تا در حدود ثانیه خود را رها کنم

من حرف های کهنه خود را نمی زنم، وقتی نمانده است برایم کمی جنم

با ور نمی کنم که تو باشی همان زنم، حالا چگونه بستر خود را جدا کنم؟

«من هم شبیه زخم دل یک پینوکیو»[1] وقتی کمک نمی کنی از پیش من برو

بیهوده رفته ایم به بن بست های تو، راهی نمانده است که زن را خدا کنم

 

 

و یه شعر سپید هم چاشنی این پست:

 

دیگر انگشتی نمانده است

که بر دهان ها بماند

وقتی همه دنیا دست به ماشه برده اند

 

حالا که دیگر زمین برای آسمان شهاب می فرستد

کم کم باور می کنم

که آخرالزمان رسیده است

 

 

 



[1] آیدا دانشمندی

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387ساعت 10:16 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 5 نظر

هر چه بزرگتر می شوم

کفش هایم زشت تر می شوند

دلم برای کفش های چسبی ام تنگ شده است

شاید رشد کردن

بزرگترین جرم خداوند بوده است

آری

کودک ها بزرگ می شوند

اما کودکی

همیشه کودک می ماند

 

و اینکه:

 

روی جنون تو هوسی آشکار شد

این اتهام پشت سر هم قطار شد

از گشت ناحیه به تمام قصیده ها:

سارا درون بیت شما سنگسار شد

نوشته شده در جمعه 7 تیر ماه سال 1387ساعت 7:08 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر

 

کتاب بیوتن آخرین اثر رضا امیرخانی با شروعی خوب و قوی آغاز می شود. حضور ارمیا در فرودگاه جی اف کی و ممانعت از عبور وی از گیت ورودی و... این حس را در خواننده تقویت می کند که تا پایان داستان با مسائلی مواجه می شویم که دارای چند بعد و چند لایه هستند. ویژگی خاصی که در کتاب بیوتن دیده می شود اینست که ظاهر و باطن اتفاقات کمتر فدای یکدیگر شده اند و هر دو به عنوان یک اصل انکار ناپذیر به حساب می آیند. کتاب بیوتن را می توان به خوبی با کتاب من او مقایسه کرد. فضای حاکم بر داستان من او یک فضای کاملا سنتی است و بالعکس در بیوتن با فضایی کاملا مدرن و به قولی ۰ و یکی مواجه هستیم. نمونه بارز این وجه اشتراک را در تبدیل هفت کور به سیلورمن های پیشرفته شاهد هستیم. در این کتاب بارها شاهد این جمله هستیم که: امریکا کشور فرصت های طلایی است. کشوری که در حقیقت زبان تمام مردم را به یک زبان صفر و یکی تبدیل کرده است و در این جامعه، ارمیا به سان یک ویروس عمل می کند. البته ارمیا هر کسی نیست. کسی است که هر جوری که لباس بپوشد و هر جایی که راه برود عبدا.. بودنش معلوم است. همانطور که در ادامه می بینیم از این استفاده چند بعدی و لایه دار از کلمات مانند لغت عبدا.. در بالا که هم نوعی بنده خدا بودنش و هم اصطلاح کوچه بازاری این لغت را به ذهن نزدیک می کند به وفور دیده می شود که نیازی به اشاره به آن نیست. اینکه رضا امیرخانی دارای ضریب هوشی بالایی است نباید شک کرد!! اما شروع این کتاب و زنگ هشداری که در گیت ورودی روشن می شود ناخودآگاه مخاطب را یاد جمله مشهور همینگوی می اندازند که زنگ ها یا ناقوس ها برای که به صدا در می آیند؟ اما در ادامه شاهد هستیم که نویسنده ارمیا را یک شورشی معرفی می کند:( بدان که تو را امروز بر امت ها مبعوث کردیم تا از ریشه برکنی و منهدم سازی....

اما آیا واقعا ارمیا که انگاری نسبی نزدیک به افرادی مانند حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ای دارد واقعا به همان معنا شورشی است؟ در ادامه می بینیم که علت سفر به امریکا و توزیع کننده گوشت در دیار غربت شدن آن هم برای کسی که مهندس است و... نباید به خاطر عشقی باشد که اصلا در وجود و عدم وجود آن هزاران بحث است و اینکه آیا آرمیتا یک زن فوق العاده است که باعث تبعید ارمیا به امریکا شود. در داستان به وضوح مشاهده می شود که اینطورنیست و عشق آرمیتا صرفا یک بهانه جدی است و از همینجا می توان به نویسنده نقدهایی را وارد کرد. گاهی در طول این داستان می بینیم که ارمیا نسبت به برخی تجلی های مذموم فرهنگ غرب شخصیتی کم تاثیر و منفعل دارد و دیگر خبری از شورش های حاج کاظمی نیست. ارمیا یک بازمانده جنگ با روان پریشی های خاص این افراد است که از گاورمنت ها و پشت خطی ها و کسانی که خود را وارث جنگ می دانند و فضای موجود به شدت گریزان است. به خوبی مشاهده میشود که ارمیا بر عیه خودش شورش کرده است و به همین خاطر اگر در برابر رفتارها و نمودهای غربی  و افرادی مثل خشی موضع منفعلانه ای دارد زیاد نمی توان به او خرده گرفت. مشخص است که ارمیا تنها راه مانده برای خویش را تبعید به سخت ترین جای دنیا می داند و زندگی در بطن کثافات. چه زمانی و چه مکانی و...

اشاره مستقیم به اینکه ارمیا می خواهد همانند امام حسین در نحری از خون و بالقطع الوتین و بی وتن و بیوطن بمیرد کمی غیر قابل تصور است. زیرا در این صورت فقط باید به یک روی سکه عاشورا نگریست و آن هم فقط صحنه هایی مربوط به کشته شدن امام حسن در دایره ای از زشتی ها و پلیدی هاست. مرگی که قرار نیست هیچ گونه پیامدی داشته باشد که اینهمه نیاز به تبعید و سخت گیری نیست!! ضمن آنکه باید اذعان داشت که ارمیا تا حدود زیادی دچار خود زنی است(حضور در دیسکو ریسکو یا بازی قمار در سفر به لاس وگاس) و این برای کسی که می خواهد از راه حسینی پیش برود صحیح نیست. در داستان مطرح است که ارمیا به این اعتقاد رسیده که ماهی باید قلاب را بخواهد تا صید اتفاق بیفتد و این تفکر قبل از دیدن آرمیتا و حضور در امریکا شکل گرفته است و اصولا حضور در امریکا به هیچ عنوان در ارمیا تغییری به وجود نمی آورد. و باز این سوال پیش می آید که چرا آرمیتا در این بازی درگیر است و چرا باید بی خبر فدای این راه نه چندان حسینی شود!!؟

در ادامه می بینیم که ارمیا واقعا شورشی است ولی نه مانند حاج کاظم. نه یک شورشی مخرب که قصد تغییر چیزی را داشته باشد. زیرا آنقدر قدرتمند نیست. و بارها می بینیم که جمله( باید با آرمیتا صحبت کنم) موید همین امر است. شاید پول ریختن در پارکومتر ها به نوعی اوج شورش ارمیایی است. یا اینکه به دنبال سوزی برود و یا حتی اینکه در دادگاه به سوالات پاسخگو نباشد.

اما این کتاب از جنبه ای دیگر نیز قابل اعتناست و آنکه هرگز در ادبیات ما اینقدر شگفت آور به موضوع تسلط و بت شدن پول بر جامعه انسان ها اشاره نشده است. شاید از این باب کمی  یادآور نوشته های تولستوی( یک انسان چقدر زمین می خواهد باشد) و حتی نوشته های داستایوفسکی. اما بالاخره از این باب در ادبیات ما بی نظیر است. ضمن آنکه تسلط به زیان عربی و قرآن نیز باعث شده تا گروهی از لغات فرهنگ شرقی که ریشه های اعتقادی دارد در داستان دیده شود. اما نقد های کوچک دیگری هم وارد است: اینکه چرا باید کسی مانند حاج مهدی در داستان باشد و آیا حضور وی که کاملا بی اثر هم هست فقط برای پایان بندی کار نیست؟ یا حضور شخصیت هایی مانند سوزی که خوانش آنها در خود ارمیا به وضوح دیده می شود؟ اما با وجود تفاوت فاحش سنت و مدرنیته در دو کتاب من او و بیوتن چرا باید سهراب با درجات بالایی به درویش مصطفی شباهت داشته باشد و آیا نباید همانند تفاوت ایجاد شده بین هفت کور و سیلورمن در سهراب نیز تغییراتی شکل می گرفت؟

در نهایت باید اذعان داشت در طبقه بندی کار از آنجایی که مشهود است در نوشته فرم از محتوا پبروی می کند نمی توان فضای کلاسیک یا مدرن را به صورت قاطع به آن نسبت داد. اما هنوز جای این سوال باقیست که ارمیایی که این اندازه زلال و صاف است چگونه برای رسیدن به فهم(البلا للولا) آن هم کسی که صفین ها را رد کرده است  حاضر است آرمیتا ها را قربانی راه خود نماید. مگر نه اینکه خود نویسنده بارها تاکید می کند که(بنده شناس دیگری است). راهی که هیچ ارزش ماندگاری از خود به جای نمی گذارد. راهی که اصلا کربلایی نیست.

اما در نهایت این موضوع که بعد از مدت ها شاهد یک نویسنده قدرتمند در فضای سست و ضعیف ادبیات داستانی خود هستیم که صاحب سبک نیز هست، نوید روزهای خوشی را به ما می دهد و از همین حالا منتظر نوشته بعدی امیرخانی خواهیم بود که گویا قرار است در لبنان نوشته شود. اشاره می کنم که این نظریات شخصی حقیر است و حال هر کس به نوبه و وسعت اندیشه خویش برداشتی خواهد داشت و معیار ، ذهن و عقل مخاطب است

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387ساعت 00:03 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر
   1      2      3      4      5      6    >>