سایه ات هست و خودت پنهانی
خورشیدی و پشت ابرها زندانی
خشکیده سرای من تو را می جوید
بر دشت سیاه من نمی بارانی؟
![]() |
![]() |
![]() |
سایه ات هست و خودت پنهانی
خورشیدی و پشت ابرها زندانی
خشکیده سرای من تو را می جوید
بر دشت سیاه من نمی بارانی؟
افسوس که عکس زیبای تو را قاب گرفت
چشمان صمیمی تو را خواب گرفت
روبان سیاه مرگ بر گوشه ی قاب
خندید و دوباره چشم من آب گرفت
در ظلمت شب حوض سیاه و متروک
مابین همه ستاره مهتاب گرفت
تقدیر چنین بوده به من می گویند
تدبیر خدا این گل نایاب گرفت
ای مرگ مگر مرد تو را درک کند
مردی که دلش به حال مرداب گرفت
راز و رمزیست در آیینه ی پنهان خدا
کاش میشد که ازو یک نگه ناب گرفت
این هم یک طرح قشنگ از دوست خوبم
مجید استیری
خاک را غربال می کنی
به دنبال طلایی از استخوان
و از خاک طلاییه می پرسی:
کجایند مردان بی ادعا؟....
سپیدهای دفترم در انتظار مشق توست
مرکب روان من ، روان بسوی عشق توست
چه رو سیاه شد ورق چو نام تو نوشته شد
چه دل سفید شد قلم چو جان او گرفته شد
بیا که واژه های من همه تو را صدا زنند
به منجلاب این سکوت غریق بغض و ماتمند
خوشا به حال کاغذی که نقش تو به دل زند
بدا به حال شعر من که قافیه به گل زند
مرکبم تمام شد سیاه مشق من ببین
چو صورت سیاه من ، قلم غریب و من غمین