خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385

یک سبد پر از سکوت
دست من و تو
میان ازدحام و شلوغی گم شدیم:
جشن ازدواج که نه
        عروسی سکه و طلا
و ما به در و دیوار سکوت تعارف می کردیم
***
ماشین های واکس خورده
بوق های منقطع
و سایه ی شرم
که زیر نور اتومبیل های پر ادعا
له میشد
ده...بیست....صد.....
         اسکناس های بی حیا
***
نیمه شب ؛
سگ های ولگرد به کلاس می روند
تا از دخترک تازه زن شده
درس ثروت به قیمت... بیاموزند
و ما همچنان سکوت تعارف می کردیم
به کلاغ هایی که
خبر از مرگ عاطفه می بردند

از این به بعد تو هر پست یکی از شعر های( فاضل نظری) رو براتون میذارم
امید اینکه استفاده کنید و لذت ببرید

از باغ  می برند  چراغانی ات  کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات  کنند
پوشانده  صبح  تو را  ابرهای  تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این با ر می برند  که  زندانی ات  کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک  مرده ای ارزانی ات  کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که  شیطانی ات  کنند
آب طلب نکرده همیشه  مراد  نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385

دو تا شعر از فاضل نظری براتون می نویسم

یادش بخیر ، بیرجند ، شب ولادت امام جعفر صادق (ع)
ساعت 12 شب روستای بیدخت
و دوستانی که خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمشون
مجید اسطیری ، مهدی ذبیحی ، حجت خسروی یادش بخیر


به هر بهانه و  هوسی  عاشقت  شده است
فرقی نمی کند  چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز  ماه  بودن   تو   کم    نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت  شده است
ای سیب سرخ  غلت زنان  در  مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی  و  وای  به   حال   پرنده ای
کز پشت میله ی  قفسی  عاشقت  شده است
آیینه ای   آه    که    هرگز     برای     تو
فرقی نمی کند چه کسی   عاشقت  شده است

 

 

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

پنجشنبه 15 تیر ماه سال 1385

 

ویرانه دلی که بی حضور افتاده است
چون جاده ای که بی عبور افتاده است
در گور جهان ، مرد خدا دلتنگست
زیرا ز بهشت خود به دور افتاده است
                                            مهدی سهیلی

 

 دلی دارم که با دریا عجین است

تو باور کن که دنیایم همین است

بیا   با   موج     دریایم      بیامیز

صدای موج عشقت دلنشین است 

 

 و خورشیدی که در مغرب غروبی آتشین دارد
و از درد غروبش شب دلی سرد و غمین دارد
درین عصر و زمان ما که غربت سایه افکنده
و هر خط وجود ما هزاران نقطه چین دارد
نشد مولا که این جمعه تو را بر اسب خود بینم
و تقدیری که وامانده گلایه از زمین دارد
شما را جان این کودک که اشکش پینه ها بسته
که جای خنده و شادی لبی زرد و حزین دارد
و چشم پیر این مادر که چین هایش همه از توست
بیا که شاه ظلمت ها ، ستم را جانشین دارد
بیا که نوبت ما شد برای حرف دل گفتن
که ای دنیا دل ما هم ولی مسلمین دارد
و شاید جمعه ی دیگر همان موعود موعد هست
و خورشیدی که در مشرق طلوعی آتشین دارد

 

امروز داشتم وبلاگ دوست عزیزم حجت خسروی رو می خوندم

که همون اول کار دو بیت از فاضل نظری بدجور من و گرفت هر کار

کردم نتونستم از نوشتنش منصرف شم

بی قرار تو-ام و در دل تنگم گله هاست

آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست


بر دیده ی جاری ام تو جاری شو


در سوز نیم تو بانگ آری شو
                             

شب ها که به خواب من نمی آیی تو


این خواب مرا تو ساز بیداری شو

دوشنبه 12 تیر ماه سال 1385

این  دو تا رباعی همین دیشب اومد پیشم:

دلتنگم و دلمرده و محزون و پریشان

از دست خودم کرده و ناکرده پشیمان

دلتنگی من حاصل دلبستگی ام بود

یک عمر نفهمید من کودن نادان

 

اینجا برای مرگ هم راهی نمانده

حتی برای اشک هم آهی نمانده

وقتی که پیش چشم تو راهی ندارم

دیگر برای دفن من چاهی نمانده

یکشنبه 11 تیر ماه سال 1385

هیچ راهی نیست
هیچ راهی نیست
بیراه نخواهم رفت
یاوه نخواهم گفت
هیچ نخواهم گفت
ونگاهم را به دار خواهم آویخت
و زیر چشمانم را خالی خواهم کرد
تا نبندد هیچ ابری
تا نریزد هیچ اشکی
پشت پایت
شاید آن پاهای تشنه
بازگردد سوی این پاچوبه ی دار
شاید این بغض نترکیده
باز گردد از گلوی تشنه ی بیمار
راهی اما نیست
کاش می بلعید دار و چوبه اش را
این زمین خشک و چرکین
تا که ننگ بودنم را
پاک می کرد از وجودت
این زمین خشک و چرکین
صبح روز گرم تابستان پاییزی      سروده ی ۱۰/۴/۸۵

ویه توصیه واسه همه از جمله خودم:

به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو یه خدای بزرگ دارم

و حالا یه طرح از خودم

یک آسمان باران

 به جنگ حباب کوچک برکه رفته بود...

کاش نگریسته بودم