خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385

همچون ورق های سفید این روزها بی معنی ام
در انتظار رفتن و آن لحظه ی پایانی ام
مانند خورشیدی که در تنهایی اش یخ بسته است
از سردی چشمان تو در حالت ویرانی ام
یک برج پیر و خسته ام با صد ترک بر گونه ها
از این ترک ها جاری است شب ها که من بارانی ام
من تکه تکه مرده ام در سر رسید زندگی**
در لابلای برگه های دفترش زندانی ام
حالا که من قربانی یک لحظه غفلت بوده ام
از آب مژگان ترت یک جرعه کن ارزانی ام

 

**:من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم(مرحوم حسین پناهی)

جمعه 24 شهریور ماه سال 1385

داستان کوتاه         منزل دوازدهم        نوشته ی شهریور85

از سجده ی آخر که بلند شد یه برگه کاغذ رو باد انداخت روی سجاده اش و
گیر کرد به دونه های تسبیح.
نمازش که تموم شد برگه رو برداشت روش نوشته شده بود:
آبادی بعدی سمت راست،دوازدهمین منزل کنار جاده،در خاکی رنگ.
نمی دانست این آدرس چه معنایی میتونه داشته باشه.همانطور که کاغذ دستش بود
اومد نشست تو ماشین.علی سرش رو روی پاهای زهرا گذاشته بود و زهرا
موهای سرش رو نوازش می کرد.
عباس می خواست کاغذ رو روی صندلی کنار خودش بذاره که زهرا
اون رو ازش گرفت وبهش اشاره کرد. عباس هاج وواج مونده بود و دختر
دوباره به کاغذ اشاره کرد.عباس فهمید که زهرا ازش می خواست اونها رو به
این آدرس ببره.عباس به اطرافش نگاه کرد ولی هیچ کس رو نمی دید
کمی ترسیده بود . آخه این کاغذ از کجا اومده بود و این مسافرهای عجیب
کی بودند؟
ماشین رو روشن کرد و سعی کرد به چیزی فکر نکنه. کم کم به آبادی
نزدیک شد و همانطور که روی کاغذ نوشته شده بود رفت به طرف
منزل دوازدهم که خیلی عقب تر از منزل های دیگه بود.خشت خشت منزل
براش خیلی آشنا به نظر می رسید.
تا ماشین رو نگه داشت زهرا و علی پیاده شدند عباس هم پیاده شد و دنبالشون
رفت. بچه ها در زدند و بعد از مدتی پیرزنی در رو باز کرد چشم هاش
 خیس اشک بود و بچه ها رو بغل کرد هیچی نگفت با نگاهش ازعباس خواست
بیاد داخل. خونه ی فقیرانه ای بود که یک پیرزن و پیرمرد توی اون
زندگی می کردند.هیچ کس هیچ حرفی نزد و عباس که فهمیده بود اوضاع
مالی نابسامانی دارند کمی به آنها کمک کرد و وقتی دید بچه ها اونجا راحت
هستند رفت. صبح جمعه ی هفته ی بعد بود که پریشان از خواب پرید.
کابوس وحشتناکی دیده بود، نگران زهرا و علی شد.سریع راه افتاد و رفت
سروقت منزل اما بچه ها زودتر از او کنار جاده ایستاده بودند.انگار می دونستند
قراره بیاد زهرا یه لیوان آب بهش داد و علی دست عباس رو گرفت و افق
دوری رو بهش نشون داد ولی عباس چیز قابل تاملی نمی دید.
از اون هفته به بعد هر جمعه به دیدنشون می رفت و هر بار زهرا با لیوانی
آب منتظرش بود و علی که همان افق را  به او نشان می داد.
عباس هم هر هفته مخارج اونها رو به پیرزن می داد ولی در تمام این مدت
حس می کرد تمام این کارها از قبل برنامه ریزی شده و خودش رو مثل یک
مهره می دید که حرکاتش دست خودش نبود. جالبتر از همه این بود که پیرزن
و پیرمرد با وجود اینکه می تونستند حرف بزنند با عباس هیچ حرفی نزده بودند
و این مساله خیلی وقت ها فکر عباس رو مشغول می کرد.
بین دنیای خواب و بیداری سرگردون شده بود که ناگهان حس کرد سبک شده و
آرامش غریبی به سراغش اومده وجود کسی رو کنارش حس کرد.
هاله ای از نور عباس رو در بر گرفت انگار شب داشت شکافته میشد درست
از همون افقی که علی همیشه بهش نشون می داد. پرده ها یکی یکی کنار زده شد
با خودش فکر کرد داره می میره ولی یک گرانش قوی اونو به سمت افق
نزدیک می کرد.مثل آدمی شده بود که گران بهاترین چیزش رو که گم کرده
ناگهان پیدا کنه.
همه جا پر از نور بود وچشم های عباس که طاقت خود را از دست داده بود
بسته شد و عباس بیهوش روی فرمان ماشین افتاد.
با صدای آشنایی بیدار شد.خورشید پشت چهره ی زهرا پنهان شده بود دوباره
همان صدای آشنا به گوشش رسید که می گفت عباس آقا بفرمایید آب بخورید
ونگاهی که این بار چیز تازه ای تو اون موج می زد و علی که آویز درون ماشین
تو دستش بود آن را به سمت افق گرفته بود.
نور خورشید از لابلای پره های آویز می گذشت و بر پیشانی عباس سایه
انداخته بود: یا مهدی (عج)

سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385

داستان کوتاه         
نام: منزل دوازدهم    قسمت اول    نوشته ی شهریور85

شیشه های ماشین بیرون رو تیره تر از آنچه بود نشان می داد
شیشه ی ماشین رو پایین کشید و آرنجش رو گذاشت روی اون
خورشید کم کم به سمت غرب سفر می کرد و شعاع های شکسته ی نورش
روی پیشانی عباس بی فروغ میشد.
آنقدر به خط سفید جاده خیره شده بود که خط های منقطع را ممتد می دید.
ضبط ماشینش خراب شده بود تا هر چه بیشتر در افکارش غرق شود.
جاده راه خود را از میان ریگ های داغ صحرا پیدا کرده بود
هر از گاهی تعدادی از اهالی صحرا نشین سوار بر شترهای خود به چشم می خوردند
به دیدن او عادت کرده بودند و برایش دست تکان می دانند و او فقط رد میشد
به این کارش هم عادت کرده بودند.
راه رو از حفظ بود هر جمعه این راه رو می پیمود.313 کیلومتر، دوباره دچار
اضطراب شده بود.
یک کاروان شتر عرض جاده را طی می کرد متوقف شد وبه آنها خیره شد
کمی خودش را جمع و جور کرد،کمربندش را باز کرد ولحظه ای از آینه ی بغل
به راهی که آمده بود نگاه کرد.آخرین شتر که رد شد استارت زد ولی ماشین روشن
نشد ، دوباره امتحان کرد ولی باز هم بی فایده بود.
پیاده شد و کاپوت را زد بالا ولی هیچ خبری نبود همه چیز سر جاش بود
داشت دیرش میشد و کمی دست پاچه شده بود
به دور و برش نگاهی کرد ولی هر چه می دید یا شنزار وسیع بود یا سراب
چند مرتبه شترها رو نفرین کرد
دوباره نشست و استارت زد ولی انگار نه انگار،ماشین خفه کرده بود
دست هایش را روی فرمان گذاشت وپیشانی اش را روی آن ها ،
عرق سردی را پشت دستش حس کرد.
خورشید پشت تپه های کوچک شنی ناپیدا شده بود که باد شروع به وزیدن کرد
ولی عباس همانطور که نشسته بود تکان نخورد.
هر لحظه بر شدت باد افزوده میشد که ناگهان صدای برخورد چیزی را با شیشه ی
جلو شنید ،سرش را بلند کرد.آویز نقره ای رنگی که با نخی بافته شده از آینه جلو
آویزان بود به شیشه می خورد و می چرخید.
پنجره را داد بالا . به یاد روزی افتاد که زهرا این آویز کوچک را به او داده بود
با همان نگاه آشنا یکی از همین جمعه هایی که عباس به دیدنشون می رفت.
اولین باری که زهرا و برادر کوچکش علی را دیده بود به یادش اومد.
شب بود و داشت از یزد برای کاری به طبس می رفت که ناگهان کنار جاده
دختر و پسری رو دید که تنها ایستاده بودند.
اول از کنارشون رد شد ولی برق نگاه زهرا بهش اجازه نداد تا بره.
برگشت به طرف اونها و شیشه رو داد پایین ، ولی هر چی ازشون پرسید
کی هستن و اینجا چیکار می کنند و کجا میرن  جوابی ندادند.
چاره ای نداشت باید سوارشون می کرد.زهرا بیشتر از 17 سال نداشت و
علی پنج شش ساله به نظر می رسید.
عباس نمی تونست به چشم هاشون نگاه کنه ، چیزی تو چشم های هر دوشون بود
که عباس از اون می ترسید.مثل اینکه هر دو کرولال بودند و عباس حیرون بود
که چه کاری باید انجام می داد.یه مسجد کوچک کنار راه بود نگه داشت تا آبی به سر و صورت بزنه و دو رکعت نماز بخونه. 

شنبه 18 شهریور ماه سال 1385

وقتی تو دنیای کودکی منتظر اومدن مادر هستی می فهمی
تا جوون میشی واسیر یه عشق زمینی وقتی ازش کیلومترها دور می افتی می فهمی
همیشه وقتی از عاقبت انتظار کشیدن بی خبری سخت ترین کار میشه همین انتظار
ولی گاهی اوقات ته دلت یه نیرویی رو حس می کنی که خیلی قوی تر از همه عواملی هست  که هی به آدم نهیب می زنند  نمیاد...نمیاد
من هر چی فکر می کنم می بینم انتظار کشیدن واسه اومدنش خیلی بهتر از
 انتظار نکشیدنش هست
این دو تا شعر رو تو پست های قبلی گذاشته بودم ولی به احترامش که امروز
سالروز تولدش هست تو این پست قرارشون میدم

سپید های دفترم در انتظار مشق توست
مرکب روان من ، روان بسوی عشق توست
چه رو سیاه شد ورق چو نام تو نوشته شد
چه دل سفید شد قلم چو جان او گرفته شد
بیا که واژه های من همه تو را صدا زنند
به منجلاب این سکوت غریق بغض و ماتمند
خوشا به حال کاغذی که نقش تو به دل زند
بدا به حال شعر من که قافیه به گل زند
مرکبم تمام شد سیاه مشق من ببین
چو صورت سیاه من قلم غریب و من غمین


و خورشیدی که در مغرب غروبی آتشین دارد
و از درد غروبش شب دلی سرد و غمین دارد
درین عصر و زمان ما که غربت سایه افکنده
و هر خط وجود ما هزاران نقطه چین دارد
نشد مولا که این جمعه تو را بر اسب خود بینم
و تقدیری که وامانده گلایه از زمین دارد
شما را جان این کودک که اشکش پینه ها بسته
که جای خنده و شادی لبی زرد و حزین دارد
و چشم پیر این مادر که چین هایش همه از توست
بیا که شاه ظلمت ها ، ستم را جانشین دارد
بیا که نوبت ما شد برای حرف دل گفتن
که ای دنیا دل ما هم ولی مسلمین دارد
و شاید جمعه ی دیگر همان موعود موعد هست
و خورشیدی که در مشرق طلوعی آتشین دارد

 

 

سه شنبه 7 شهریور ماه سال 1385

سال هاست بزرگ شده است
کودکی هایم
زیر بی آسمان ترین سقف های سیاه
نه خیالی ، نه پروازی
پنجه در پنجه ی این قفس نمی اندازد
توانی نیست ... بالی نیست
سال هاست پیر شده است
جوانی هایم
پشت هزار هزار تارهای سپید سپید
و کفش های کودکی ام
 که بزرگ شده اند
مرا به رویاهایم باز نمی گردانند


           ****


گوشه های اتاق
به گوشه نشینی ام عادت کرده اند
همیشه از زاویه به تو نگریسته ام
به انزوا کشانده ای مرا


           ****


لب های تو را سکوت خاموش فشرد
آغوش تو را چه مست و مدهوش فشرد
صیاد نمی دید که پرپر شده ای تو
وقتی که قفس تو را در آغوش فشرد             سروده ی شهریور85