می میرم ای آئینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن
در کوچه های سرد وسنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن
اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز باران ها صدایم کن
از تشنگی زنجیر بر پا ، زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندن جابجایم کن
ای سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن
دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم کن
یوسفعلی میرشکاک
امروز یک غزل به لبانم نشسته است
یک طعم کهنه روی زبانم نشسته است
در روبروی کاغذ من جمله ای که بود :
( دیگر نمی شود که بمانم ) نشسته است
وقتی تو رویروی دلم ایستاده ای
ترس نبودنت به گمانم نشسته است
آخر چگونه عاشق معشوقه ام شوم؟
پیری کنار قلب جوانم نشسته است
روزی نقاب چهره ما می رود کنار
عشقت میان روی نهانم نشسته است
نمیدونم کار خوبی بود که این غزل رو نوشتم یا نه چون خودم خیلی ضعیف میبینمش شرمنده همه دوستان گلم
ای چشم تو بیمار ، گرفتار گرفتار
برخیز چه پیش آمده این بار علمدار؟
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
ابوالفضل فاضل نظری