خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386

از عاشقانه های من معلوم شد که

این لنزها روی نگاهت زوم شد که

نقاشی این هفته ام با رنگ مشکی

تصویری از عکس تو روی بوم شد که

سنگی که از جنس دل آیینه ها بود

در انعکاس چشم هایت موم شد که

دستم نگاتیو شما را خط خطی کرد

از روی بومم نقشتان معدوم شد که

می خواستم راز مرا هرگز ندانند

از عاشقانه های من معلوم شد که

دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386

دلم با تو ، هجا تقسیم بر دو

کنارت لحظه ها تقسیم بر دو

دلت کاما دلم ای کاش می شد

هجای بین ما تقسیم بر دو

من این رباعی رو بی نهایت دوست دارم و بدبختانه نمی دونم مال کی هستش . دوستانی که از بلاگ من دیدن می کنند اگه در این زمینه اطلاعی دارند خواهشمندم منو بی خبر نذارن .

دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386

چند تا قطعه شعری کوتاه براتون می ذارم امیدوارم نقد بشه: من قدیما دوست زیاد داشتم ها

شاعر نشد لبم که به سیگار پک زنم

راهی نبود قلب شما را به شک زنم

باید تمام راز مرا شاعرانه گفت

وقتی نمی شود به شما حرف رک زنم

                 *****

به این مسافر شب های خیس جا بدهید

یکی دو قطره ی اشکی به ابرها بدهید

خدا درون ورق های من نمی گنجد

به من نشانه ای از بنده خدا بدهید

                  *****

نوشته های مرا با با خودت عجین کردی

تو پشت عاطفه این قلم کمین کردی

تمام صفحه دفتر نوشته ام تابوت

نخواندی و ورقم را پر از زمین کردی

یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386

اگر چه از همه ی عشق سیر آمده ام

بخوان نفیر مرا با نفیر آمده ام

همیشه قصه ی تلخی است زود دیر شدن

چگونه با تو بگویم که دیر آمده ام

و دخترانگی ام مانده پشت خاطره ها

عجیب نیست اگر سر به زیر آمده ام

دلم شبیه خودت یک مترسک دلگیر

از آشیان کلاغان پیر آمده ام

شکسته بال تر از جفت های خانه نشین

مرا ببین که چگونه اسیر آمده ام

کمان به زه کن و من را شبیه آهویی

نشانه کن که به آغوش تیر آمده ام

برای مصدر " ماندن " مرا نساخت خدا

برای جمله ی امر ِ " بمیر ! " آمده ام

#

تبسمی که مرا چند لحظه پیش از مرگ

نگفت هیچ ، که دستم بگیر ! ،

 آمده ام  

که عاشقت بشوم ، دوستت بدارم ، بعد

خیال کن که تو را از کویر آمده ام

مرا بنوشان از احتمال ِ زیستنم

و خسته ام بکن از این همه گریستنم

بپوش حجم مرا با صدای سیالت

بریز هر چه غزل را بر این حریص تنم

و بعد حرف قشنگی : " شبت به خیر عزیز ! "

و بعد هیچ مگو در اتاق

هیس !

تنم ...

به خواب میرود و ]خواب تلخ ِ شیرینی است [

و نیمه ی شب انگار خیس ِ خیس تنم ..

] و قبر کوچک من  گریه میکند از درد [

..................................................

#

نگاه میکنم و این غروب ، خوب ، نه ! نیست

طلوع چشم تو را باز دیر آمده ام !

آیدا دانشمندی