از عاشقانه های من معلوم شد که

این لنزها روی نگاهت زوم شد که

نقاشی این هفته ام با رنگ مشکی

تصویری از عکس تو روی بوم شد که

سنگی که از جنس دل آیینه ها بود

در انعکاس چشم هایت موم شد که

دستم نگاتیو شما را خط خطی کرد

از روی بومم نقشتان معدوم شد که

می خواستم راز مرا هرگز ندانند

از عاشقانه های من معلوم شد که

نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386ساعت 09:00 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 5 نظر

دلم با تو ، هجا تقسیم بر دو

کنارت لحظه ها تقسیم بر دو

دلت کاما دلم ای کاش می شد

هجای بین ما تقسیم بر دو

من این رباعی رو بی نهایت دوست دارم و بدبختانه نمی دونم مال کی هستش . دوستانی که از بلاگ من دیدن می کنند اگه در این زمینه اطلاعی دارند خواهشمندم منو بی خبر نذارن .

نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386ساعت 12:16 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 2 نظر

چند تا قطعه شعری کوتاه براتون می ذارم امیدوارم نقد بشه: من قدیما دوست زیاد داشتم ها

شاعر نشد لبم که به سیگار پک زنم

راهی نبود قلب شما را به شک زنم

باید تمام راز مرا شاعرانه گفت

وقتی نمی شود به شما حرف رک زنم

                 *****

به این مسافر شب های خیس جا بدهید

یکی دو قطره ی اشکی به ابرها بدهید

خدا درون ورق های من نمی گنجد

به من نشانه ای از بنده خدا بدهید

                  *****

نوشته های مرا با با خودت عجین کردی

تو پشت عاطفه این قلم کمین کردی

تمام صفحه دفتر نوشته ام تابوت

نخواندی و ورقم را پر از زمین کردی

نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386ساعت 4:16 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 4 نظر

اگر چه از همه ی عشق سیر آمده ام

بخوان نفیر مرا با نفیر آمده ام

همیشه قصه ی تلخی است زود دیر شدن

چگونه با تو بگویم که دیر آمده ام

و دخترانگی ام مانده پشت خاطره ها

عجیب نیست اگر سر به زیر آمده ام

دلم شبیه خودت یک مترسک دلگیر

از آشیان کلاغان پیر آمده ام

شکسته بال تر از جفت های خانه نشین

مرا ببین که چگونه اسیر آمده ام

کمان به زه کن و من را شبیه آهویی

نشانه کن که به آغوش تیر آمده ام

برای مصدر " ماندن " مرا نساخت خدا

برای جمله ی امر ِ " بمیر ! " آمده ام

#

تبسمی که مرا چند لحظه پیش از مرگ

نگفت هیچ ، که دستم بگیر ! ،

 آمده ام  

که عاشقت بشوم ، دوستت بدارم ، بعد

خیال کن که تو را از کویر آمده ام

مرا بنوشان از احتمال ِ زیستنم

و خسته ام بکن از این همه گریستنم

بپوش حجم مرا با صدای سیالت

بریز هر چه غزل را بر این حریص تنم

و بعد حرف قشنگی : " شبت به خیر عزیز ! "

و بعد هیچ مگو در اتاق

هیس !

تنم ...

به خواب میرود و ]خواب تلخ ِ شیرینی است [

و نیمه ی شب انگار خیس ِ خیس تنم ..

] و قبر کوچک من  گریه میکند از درد [

..................................................

#

نگاه میکنم و این غروب ، خوب ، نه ! نیست

طلوع چشم تو را باز دیر آمده ام !

آیدا دانشمندی

نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386ساعت 2:08 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر