خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386

سلام به همه دوستانی که می دونم تعدادشون خیلی کمه ولی هر کدوم واسه خودشون یه دنیایی هستند از فهم و شعور. شاید که نه حتما این خواست خودم بود که تعداد کمی از بچه ها از وبلاگم دیدن کنند. امروز که داشتم توی کتابخونه دانشگاه (آزاد واحد تهران جنوب) خیر سرم ریاضی۲ می خوندم یاد وبلاگ و شعر و ... افتادم. یه شعر هم همینطور فالبداهه اومد که نوشتم. چون دوران امتحاناته و می خوام درس بخونم این آخرین پست هست تا اواخر تیر. داشتم می گفتم یاد وبلاگ نویسی افتادم و اینکه توی همه پست هایی که تا الان گذاشتم یا فقط یه جمله کوتاه نوشتم و بعدش شعرم رو گذاشتم و یا اکثر اوقات به خودم زحمت ندادم و همون یه جمله کوتاه رو هم ننوشتم. حتی عنوان هم برای اکثر پست ها نذاشتم. خوب که نگاه می کنم می بینم خود واقعی ام هم همینطوره. آخه من از اون دسته آدم هام که هزار کلمه با خودم صحبت می کنم یه سلام به بقیه می دم.

 دیدم : ببین میشه حتی توی این فضای مجازی هم حقیقی بود. همونطور که من توی این یکی دوسال که اسباب کشی کردم اومدم اینجا ، واقعی تر از اون منی که این یه سال و نیم توی بیرجند و نیشابور و حالا هم تهران زندگی می کنه بودم. حیفم اومد حالا که من هم توی این محله واسه خودم بزرگ محله شدم و پیر انجمن و ریش های سفیدم رو دیگه میشه شمرد،‌یه پست رو اینطوری شروع نکنم. شاید از این هم نباشه ، شاید به خاطر این باشه که یه روزه اونم تو اوج امتحانات کتاب من او رو خوندم اینجوری به صرافت لهجه افتادم و عقده گلو باز کردم و انگشتانم رو همگام با صدای پیانوی ونجلیس روی صفحه کیبورد فشار دادم و بعدش هم با خیالی راحت دکمه انتشار پیام رو فشار دادم. اما تا یادم نرفته و قبل از ارسال این اقرارنامه اون شعر فالبداهه رو هم بذارم پی نوشت این پست. یا علی مددی

یک شعر می آید بروی گونه ی تو

لبهای شاعرها به سوی گونه ی تو

شاعر شدن تنها مسیری بود تا من

پیدا کنم معنای بوی گونه ی تو

صدها هزار گونه را بر روی کاغذ

بوسیده ام در جستجوی گونه ی تو

من بیتو معنایی ندارم ،بیتو گنگم

گنگم ولی در گفتگوی گونه ی تو

فرسایش این اشک در چشمم نمودار

و قتی نباشد توی جوی گونه ی تو

مانند یک قالی آویزان به دارش

آویختم خود را به موی گونه ی تو

حالا که خاکستر شدم آتش گرفتی

خاکستری شد رنگ و روی گونه ی تو

شنبه 19 خرداد ماه سال 1386

شب ها که دیگر نان میان سفره مان نیست

دیگر پدر آن مرد شاد مهربان نیست

سیلی به صورت می زنم تا سرخ گردد

سرخم ولی مادر هنوزم شادمان نیست

یک خواستگار کهنه دارم ، حرف مادر

جز اینکه دختر پیش ما دیگر نمان نیست

از روی ایمان سربه زیرم ، این حیا نیست

دیگر خدایی در میان آسمان نیست

چادر به سر دارم ولی فرقی ندارد

اینجا حیایی در نگاه مردمان نیست

یک شب پدر از عشق با من گفتگو کرد:

این واژه مدت هاست بر روی زبان نیست

ارزان تر از یک قرص نان من را به او داد

چشمان او می گفت که جای امان نیست

                     ***

حالا میان سفره مان صد قرص نان است

ای وای بر من دخترم در بینمان نیست