باور کن

جز ستاره چیزی دم دستم نبود

وقتی با چتری در دست

تمام آسمان ها را می کاویدم...

حالا چتر من

پر از اندیشه بارانهایی است

که هرگز چیدن ستاره ها را به ماتم نگرفته اند

***

آشفته نباش

این فکرها روزی تبخیر خواهند شد

هراس من همه از اندیشه هایی است

که به جای باران

که به جای چتر

بر چشم های تو جاری میشوند...

***

نه!!

به این شایعات توجه نکن

ستاره چیدن جرم نیست.

سلام به خواننده های اندکی که از دریچه به من نگاه میکنند. راستش هر چقدر که میگذره فشار دادن این دکمه ی انتشار مطلب سخت تر و سخت تر میشه. یعنی واقعا ما هیچ مسئولیتی در قبال انتشار این مطالب روی فضای وب نداریم؟

آیا حساسیت ما نباید خیلی بیش از اینها باشه؟ بحث اصلا قرار گرفتن در تیررس منتقدین نیست بلکه ماهایی که توی جامعه مون پلیس ارشاد گذاشتن و اینهمه به برهنگی ظاهری خودمون اهمیت میدیم، نباید کمی هم که شده از لختی و عریانی اندیشه هامون بترسیم؟

نوشته شده در شنبه 18 آبان ماه سال 1387ساعت 00:36 AM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام با تو خدا را!! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همینست که دوست

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

مرا نشناخته اید:

آری

درد نام دیگر من است

و نسبم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

توضیح بیشتر می خواهی؟

عشق خواهر من است....درد هم برادرم

فقط این نیست و

اما سرنوشت من سرودن است

وقتی دفتر مرا دست درد میزند ورق

وقتی شعر تازه مرا درد گفته است

چه انتظاریست از تو که؟

گفتی: غزل بگو...

چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

جایی که مردمش فقط:

اینجا همه هر لحظه می پرسند: حالت؟

اما کسی یکبار از من نپرسید:

بالت؟....

باری

این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد

 شادم

که می گذرد این روزها

شادم که می گذرد

به مرگ قسم که

عمریست لبخندهای کوچک خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

و فقط گناهم همین بود:

جرمم این بود، من خودم بودم!!

جرمم این است، من خودم هستم!!

با توام ای آیینه:

تو دست کم کمی شبیه خود باشد

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

من؟من؟

می خواستم که ولوله برپا کنم، ولی

با شور و شعر محشر کبرا کنم ولی

هرگز دلم نخواست بگویم

هرگز!!

با این وجود:

من، سال های سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی یک ذره، یک مثقال

مثل من بمیری؟؟؟

با توام نه با شماها که نمی دانید:

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست؟ بی آب و هوا یک عمر زیست؟

و وقتی نمی فهمید:

من با همه وجود

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد!!

و حالا در این گوشه تنهایی

من

نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم!!

لا اقل

این حنجره، این باغ صدا را نفروشید

شاید این قدم های آخر اوست

با چند تا بلیط تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه سیاه

از ره آن

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود...

من نمی دانم چرا افعال من گذشته نمی شوند؟

حال که تو رفته ای

قطار رفته است

تمام ایستگاه رفته است

و ما چقدر ساده ایم که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته

مات مانده ایم!!

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387ساعت 1:12 PM توسط محمد مظلومی نژاد| 1 نظر