طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت ثبت دامنه و هاست لینوکس |
|
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دلم با تو ، هجا تقسیم بر دو
کنارت لحظه ها تقسیم بر دو
دلت کاما دلم ای کاش می شد
هجای بین ما تقسیم بر دو
من این رباعی رو بی نهایت دوست دارم و بدبختانه نمی دونم مال کی هستش . دوستانی که از بلاگ من دیدن می کنند اگه در این زمینه اطلاعی دارند خواهشمندم منو بی خبر نذارن .
چند تا قطعه شعری کوتاه براتون می ذارم امیدوارم نقد بشه: من قدیما دوست زیاد داشتم ها
شاعر نشد لبم که به سیگار پک زنم
راهی نبود قلب شما را به شک زنم
باید تمام راز مرا شاعرانه گفت
وقتی نمی شود به شما حرف رک زنم
*****
به این مسافر شب های خیس جا بدهید
یکی دو قطره ی اشکی به ابرها بدهید
خدا درون ورق های من نمی گنجد
به من نشانه ای از بنده خدا بدهید
*****
نوشته های مرا با با خودت عجین کردی
تو پشت عاطفه این قلم کمین کردی
تمام صفحه دفتر نوشته ام تابوت
نخواندی و ورقم را پر از زمین کردی
اگر چه از همه ی عشق سیر آمده ام
بخوان نفیر مرا با نفیر آمده ام
همیشه قصه ی تلخی است زود دیر شدن
چگونه با تو بگویم که دیر آمده ام
و دخترانگی ام مانده پشت خاطره ها
عجیب نیست اگر سر به زیر آمده ام
دلم شبیه خودت یک مترسک دلگیر
از آشیان کلاغان پیر آمده ام
شکسته بال تر از جفت های خانه نشین
مرا ببین که چگونه اسیر آمده ام
کمان به زه کن و من را شبیه آهویی
نشانه کن که به آغوش تیر آمده ام
برای مصدر " ماندن " مرا نساخت خدا
برای جمله ی امر ِ " بمیر ! " آمده ام
#
تبسمی که مرا چند لحظه پیش از مرگ
نگفت هیچ ، که دستم بگیر ! ،
آمده ام ↓
که عاشقت بشوم ، دوستت بدارم ، بعد
خیال کن که تو را از کویر آمده ام
مرا بنوشان از احتمال ِ زیستنم
و خسته ام بکن از این همه گریستنم
بپوش حجم مرا با صدای سیالت
بریز هر چه غزل را بر این حریص تنم
و بعد حرف قشنگی : " شبت به خیر عزیز ! "
و بعد هیچ مگو در اتاق
هیس !
تنم ... ↓
به خواب میرود و ]خواب تلخ ِ شیرینی است [
و نیمه ی شب انگار خیس ِ خیس تنم ..
] و قبر کوچک من گریه میکند از درد [
..................................................
#
نگاه میکنم و این غروب ، خوب ، نه ! نیست
طلوع چشم تو را باز دیر آمده ام !
آیدا دانشمندی
با هر چه که هست و بود باید بروی
یک روز شبیه رود باید بروی
تقویم یواشکی به من می گوید
دیر آمده ای و زود باید بروی آیدا دانشمندی
امیدوارم این تغییر طرز فکر در مورد اینکه ؛من به شعر نیاز ندارم بلکه شعر به من نیاز داره ما رو از خوندن شعرهای زیبای خانم دانشمندی محروم نکنه و همچنان شاهد حضور پررنگ آیدا دانشمندی در دنیای مجازی شعر باشیم و به قول خودش ساعت ها در این دنیا بشینیم و بخندیم و گریه کنیم و بگیمو بشنویم: سلامامونو ... عشقامونو... دردامونو... تنهاییهامونو..
پس مانده هایم روی کاغذ مانده اند و
یعنی کسانی قصه ام را خوانده اند و
این پاره ها را روی گرمای اجاقی
در بی تفاوت های خود سوزانده اند و
<< من شاعر چشمان یک دختر نبودم>>
با حرف خود شعر مرا رنجانده اند و
شعر مرا با نقدهایی زلزله وار
از پایه و از ریشه اش لرزانده اند و
از گردن شعرم مرا اعدام کردند
آن ها که رو از حرف حق گردانده اند و
صداها در الفبای هجاها ، تمام واژه ها را رنگ کرده ست
چنان بی معنی ام اینجا که مغزم ، هجا را ناشنیده هنگ کرده ست
برایت قهوه می ریزم که فالت ، بیاید او دگر برگشتنی نیست
برایم قهوه می ریزی که فالم ، بیاید قلب خود را سنگ کرده ست
و حالا روی میز کهنه باغ ، پر از فنجان و قهوه های سرد است
نگاهی با نگاهم در تقابل ، برایم عرصه ها را تنگ کرده ست
من و او تا خدا مهلت به ما داد ، همانجا روبروی هم نشستیم
نمی دانم برای چندمین بار ، رخم با قلعه هایش جنگ کرده ست
همیشه مهره هامان اینچنین بود ، ولی آخر مرا مات خودش کرد
نفهمیدم چه رازی در سرش بود ، که پای مهره ها را لنگ کرده ست
خورشیدوار قصه تاب و تب تو را
با یک غزل بروز می کنم شب تو را
این فکر کودکانه ی من فکر می کند
یک روز می رسد که ببوسد لب تو را
می میرم ای آئینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن
در کوچه های سرد وسنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن
اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز باران ها صدایم کن
از تشنگی زنجیر بر پا ، زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندن جابجایم کن
ای سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن
دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم کن
یوسفعلی میرشکاک
امروز یک غزل به لبانم نشسته است
یک طعم کهنه روی زبانم نشسته است
در روبروی کاغذ من جمله ای که بود :
( دیگر نمی شود که بمانم ) نشسته است
وقتی تو رویروی دلم ایستاده ای
ترس نبودنت به گمانم نشسته است
آخر چگونه عاشق معشوقه ام شوم؟
پیری کنار قلب جوانم نشسته است
روزی نقاب چهره ما می رود کنار
عشقت میان روی نهانم نشسته است
نمیدونم کار خوبی بود که این غزل رو نوشتم یا نه چون خودم خیلی ضعیف میبینمش شرمنده همه دوستان گلم
ای چشم تو بیمار ، گرفتار گرفتار
برخیز چه پیش آمده این بار علمدار؟
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
ابوالفضل فاضل نظری
گاهی برای از تو سرودن زمان کم است
درزیر بار زندگی ما امان کم است
وقتی که خوب خیره به نقش تو می شویم
بر روی چهره نقش پشیمانمان کم است
دیگر برای کنترل خوبی و بدی
حتی خود خدای نگهبانمان کم است
بین من و تو فاصله ها حکم می کنند
حالا هنوز فاصله های جهان کم است
در وصف نرخ فاصله های تصاعدی
کافیست بگوییم که هفت آسمان کم است
باید کسی شما و مرا آشتی دهد
نامت میان همهمه ی مردمان کم است
وقتی برای دیدن من دیر می کنی
این سررسید عمر مرا پیر می کنی
زل می زنم به آینه ها تا ببینمت
شب را به روی آینه تکثیر می کنی
حالا به یک غزل که تو را صید می کند؟
وقتی درون قافیه تاثیر می کنی
امروز مرا کنج خودم سوق می دهی
فردا در انزوای خودت گیر می کنی
تا کی به قاب عکس تو اینگونه بنگرم؟
داری مرا ز بودن خود سیر می کنی
پایان عمر من به شما ختم می شود
آخر چرا تو اینهمه تاخیر می کنی؟
من خواب دیده ام که تو آزادی مرا
روزی به روی آینه تحریر می کنی
سکوت دشت و صحراها سکوتی خوف انگیز است
و این آرامشی قبل از مصیبت های پاییز است
نگاه یک مترسک را کلاغی کرد پژمرده
خبر آورده : سال قحطی باران جالیز است
نه دیگر یوسفی مانده که بر قحطی شود پیروز
نه دیگر تیغ و شمشیر اهوراایزدان تیز است
نه حتی انتظار از این نماز پوچ باید داشت
که گوش این خداوندان از این اوراد لبریز است
پیام این غروب سرد به جز مرگ محبت نیست
و فردایی که هر دستی جنایتکار و خون ریز است
و این صدای همهمه ی برگهای زرد
دوباره می دهد خبر از روزهای درد
با یاد او که بود « فروغ » زمان ما
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
۱۵ دی سالروز تولد فروغ فرخزاد شاعر دیوارها و عصیان رو به همه شاعرها
و شاعردوستان تبریک می گم
و یه خبر براتون دارم و اون اینکه
به میمنت و خجسته سال پیامبر اعظم جشنواره ملی فرهنگی ادبی دانشجویان سراسر کشور
با نام رسول مهر ۸ تا ۱۰ اسفند در دانشگاه شیراز برگزار می گردد.
علاقه مندان دانشجو می توانند آثار خود را در قالب های :
شعر-قطعه ادبی - داستان - نمایشنامه و نشریات دانشجویی
به ادرس: شیراز - دانشگاه شیراز - پردیس ارم - مدیریت امور فرهنگی
دبیرخانه جشنواره رسول مهر ارسال نمایند.
مهلت ارسال آثار ۳۰ دیماه خواهد بود. سیره - شخصیت و وجود نورانی رسول اکرم (ص)
محریت موضوع آثار ارسالی می باشد.
قرار نبود به این زودی آپ کنم ولی اتفاقی افتاد که نتونستم نگم. امروز تو
کتابخونه های خاک خورده ی نیشابور کتاب "شاعر شنیدنی است" از استاد
محمد علی بهمنی رو پیدا کردم که از خود کتابخونه و فروشنده های اون
خاک خورده تر بود.پیدا کردن این کتاب برام عجیب بود ولی چیزی که خیلی
آتیشم زد و جرقه ای شد تا دست به کیبورد بشم این بود که کتاب دست دوم
بود یعنی بهتر بگم خریدار قبلی این کتاب اونو به قیمتی نازل(1000) تومان
به کتابفروشی فروخته بود تا حتما خرج یک شب زندگی مرفهانه و بی درد
خودش رو در آره . شاید این طور ابراز احساسات اشتباه باشه ولی من
که سالی یه بار ابراز احساساتم گل می کنه نتونستم از گفتن اون اجتناب کنم
به امید روزی که قیمت شاعر خون بهای عمر رفته اش...
و حالا یک غزل از استاد محمد علی بهمنی
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را _ چون کوه سنگین می کند _ آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ،ها ... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ، ولی در انزوای خویش
چه بی آزار، با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب